شمارهٔ ۳۲۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو را سری که به پیمان من درآری نیست
مرا دلی که به دست غمش سپاری نیست
سر تو دارم اگر تیغ می زنی و تو را
دلی که کار غریبی چو من بر آری نیست
شبی دمی قدمی رنجه کن اگر چه مرا
به قدر عزّت تو دست حق گزاری نیست
نه زر که در قدمت ریزم و نه دست که دل
به زور باز ستانم ورای زاری نیست
علاج درد دلم مرگ می کند چه کنم
که سخت جانم و جان دادن اختیاری نیست
بساز با من بی چاره چون بسوختی ام
بسوزی و بنسازی طریق یاری نیست
به چشم خوار مبین در من ای چو دیده عزیز
که همچو بنده عزیزی سزای خواری نیست
تو را اگر چه بسی عاشقان مسکین اند
یکی ز جمله به مسکینی نزاری نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان ناامیدی و عذاب های عاشقانه خود میپردازد. او به معشوق میگوید که از او انتظاری ندارد و حتی اگر او صدمهای به او بزند، دلش هیچ امیدی به شفای زخمهایش ندارد. شاعر به احساس تنهایی و دردسرهای عاشقانهاش اشاره میکند و میگوید که هیچ درمانی برای درد دلش جز مرگ وجود ندارد. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به او بیمهری نکند و او را خوار نبیند، چرا که هرگز خود را کم ارزش نخواهد دانست و در عشقش به اندازه کافی صادق است.