نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۵ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا ز دوست به زنجیر باز نتوان داشت

به دفع وعده و تاخیر باز نتوان داشت

رها کنید مرا عاقلان چه میخواهید

قضای رفته به تدبیر باز نتوان داشت

مریض را که اجل می برد مترسانید

ز موج بحر که تقدیر باز نتوان داشت

مرا اگر همه عالم به قصد برخیزند

به تیغ از آن قد چون تیر باز نتوان داشت

به روز اگر ز در دوست باز دارندم

به شب ز آه جهان گیر باز نتوان داشت

خوشا ز کار نزاری که از چنین سوداش

به عرضه کردن توفیر باز نتوان داشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس تعلق و وابستگی عمیق شاعر به دوست است. شاعر تأکید می‌کند که هیچ چیزی، حتی تهدیدات و مشکلات، نمی‌تواند او را از این رابطه جدا کند. او خواستار آزادی خویش است و به عاقلان می‌گوید که دیگر نمی‌توانند او را در زنجیر نگه دارند. همچنین به تقدیری که نمی‌توان از آن فرار کرد، اشاره کرده و می‌گوید که حتی اگر تمام جهان برعلیه او بروند، عشقش را نه می‌توان با تهدید متوقف کرد و نه فراموش کرد. در نهایت، شاعر از حسرت و غم ناشی از جدایی، ابراز نگرانی می‌کند و می‌گوید که هیچ مکافات و تلخی نمی‌تواند او را از این عشق و احساس دور کند.