شمارهٔ ۳۴۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفت
که صبح و شام و شب و روز با شراب گرفت
بهانه می کنم آخر شراب باری چیست
که دل ز مشعله ی مهر دوست تاب گرفت
هنوز هیچ ندیدم مرا زمن بستد
چه خوب رفت و موافق ره صواب گرفت
اگر نه بهر خلاص از عذاب هجران است
چرا چنین به رحیل خودم شتاب گرفت
امید خیر بباید برید و استخلاص
ز تشنه یی که چو من بر پی سراب گرفت
گرت مجال بود از عذاب خلق گریز
که جغد خانه ازین غصّه در خراب گرفت
به آفتاب نگه کن که از حیا هر شام
به زیر چادر شب روی در نقاب گرفت
چو صور عشق فرو کوفتم ز هیبت آن
کسی نماند که از من نه اجتناب گرفت
که راست طاقت نور تجلی شب طور
شنیده ای که کلیم از چه اضطراب گرفت
ز تاب مهر دلم در پناه زلف گریخت
چو سایه دید فرو آمد و مآب گرفت
از آن بسوخت نزاری که طبع خود رایش
مقام دیده و دل نزد آفتاب گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان درد و رنج ناشی از عشق میپردازد. او با اشاره به تأثیر شراب و احساساتش در روز و شب، از دلتنگی و کشش شدید به محبوب سخن میگوید. این دلتنگی باعث شده که دلش بشکند و خواب از چشمانش بگریزد. او به بررسی علل این حال و احوال میپردازد و میپرسد اگر برای رهایی از عذاب جدایی نیست، پس چرا محبوبش به این سرعت میرود. در ادامه، شاعر به ناامیدی و تشنگی از عشق میپردازد و به وضعیت دردناک خود اشاره میکند. همچنین به لحظات زیبای آفتاب و شب مینگرد که با حیا و زیباییهایش، بر تنهایی او میافزاید. نهایتاً، تأثیر عشق و جذبه آن را بر دل و جانش بررسی میکند و به قدرت و هیبت آن اشاره میکند که موجب فرار او از خود شده است.