شمارهٔ ۳۴۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر مرا در بی هشی با دوست کاری رفت رفت
بیدلی را گر ز دستش اختیاری رفت رفت
نا به کاری مبتلایی در بلایی ماند ماند
ور خردمندی خطایی کرد و کاری رفت رفت
گر مراد از باغ دیدن چیدن گل بود بود
بلبل شوریده را در سینه خاری رفت رفت
همت مجنون اگر جانی به لیلی داد داد
ور سری در مقدم زیبا نگاری رفت رفت
کشتییی گر در محیط افتاد و سیری کرد کرد
تختهیی از موج دریا بر کناری رفت رفت
گر مرا او با رقیبش در مقامی دید دید
در میان با دوست گر بوس و کناری رفت رفت
گر دلم از آتش آن زلف مشکین سوخت سوخت
وز بخورش در دماغم گر بخاری رفت رفت
در زیارتگاه دردم گر نیازی هست هست
سوزناکی گر به زاری در مزاری رفت رفت
عشق اگر در بی قرای جان ما را داشت داشت
از پشیمانی چه حاصل گر قراری رفت رفت
آفت جان نزاری رغبت دل بود بود
نیمجانی در سر دل رفت آری رفت رفت
گنج اگر چه دیر دیدم رنج ضایع نیست نیست
چون وصالی یافتم گر انتظاری رفت رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و اندوه عشق و جدایی پرداخته است. شاعر در مورد بیهشی و دلباختگی سخن میگوید و از دشواریهای رنجی که در پی عشق متحمل شده، صحبت میکند. او به تجربههایی چون جدایی و غم و همچنین سختیهای تحمل عشق اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که اگرچه در مسیر عشق درد و رنج وجود دارد، اما رسیدن به وصال و تحقق عشق، تمامی این سختیها را توجیه میکند. بهطور کلی، شعر به تضادهای عشق و تاثیرات عمیق آن بر زندگی انسان میپردازد.