شمارهٔ ۳۵۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
تا دل مجنون ما راه قلندر گرفت
هر چه نه لیلیش بود از همه دل برگرفت
سر به گریبان عشق برزد و مردانه وار
جان به میان برنهاد دامن دل برگرفت
عشق چو از کنج غیب راه کمین برگشاد
دل ز سر جان برفت سر کم افسر گرفت
باز چو برخاستم از روش نام و ننگ
بار دگر طعنه زن ولوله از سر گرفت
بی خبران را چه بیم از اثر برق عشق
عشق نه آن است کو با همه کس درگرفت
در حق هر بی هنر عشق نظر کی کند
خضر به مقصد رسید رنج سکندر گرفت
سوز نزاری ز جان بس که علم برکشید
قبّه ی مینا بسوخت گنبد اخضر گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق مجنون و تأثیر عمیق آن بر دل اشاره دارد. شاعر میگوید که زمانی که مجنون عشق لیلی را در دل گرفت، از هر چه غیر او بود دل کند و سر به گریبان عشق فرو برد. عشق به اوج میرسد و او جان خود را به میدان میآورد. بعد از برخاستن از افکار مادی، دوباره طعنههایی به او زده میشود، اما عاشق با آگاهی از حقیقت عشق، از این طعنهها بیخبر است. عشق واقعی تنها به دلهای هنرمند میرسد و عشق برای جاهلان فراموش میشود. در نهایت، شاعر به سوز و گداز و تأثیر عمیق عشق بر روح و جان میپردازد، به طوری که میتواند هر چیزی را بسوزاند.