شمارهٔ ۳۶۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
غایب نشد زمانی از خاطرم خیالت
در پیش چشم دارم آیینهٔ جمالت
هر بامداد دیدن رویت خجسته باشد
فرخ کسی که گیرد بر خویشتن به فالت
سر بر خط ارادت داریم و دیده بر در
تا کی دهند ما را پروانهٔ وصالت
دلها نثار پایت جانها فدای نامت
گر خون ما بریزی این نیز هم حلالت
با نقش بند اول صورت کند نیفتد
از نوک کلک قدرت یک نقطه همچو خالت
عیسی نفس نیارد با معجز دهانت
موسی نظر بدوزد از پرتو جلالت
وقتی که خشمناکی، با ما عتاب میکن
بر هم مزن جهانی کز ما بود ملالت
گفتم همه تو را ام خود را طلاق دادم
تا بو که محو گردم در هستی کمالت
گفتا قدم نداری تا کی دم ای نزاری
بس کن که در نگیرد با ما به قیل و قالت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید. او هر روز با دیدن چهره محبوبش احساس خوشبختی میکند و آرزو دارد که به وصال او برسد. در بیان احساساتش، اظهار میکند که دل و جانش را فدای محبوبش میکند و حتی اگر خونش بریزد، برایش حلال است. همچنین، او قدرت و عظمت معشوق را ستایش میکند و به قدرت معجزاتی که او میتواند انجام دهد اشاره میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که برای رسیدن به کمال و زیبایی معشوق، خود را از همه چیز جدا کرده و خواهان محو شدن در محبت اوست.