نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

هر که ببیند تو را بدین قد و قامت

باز نیاید به هوش تا به قیامت

جان و دل و دانش و خرد به تو دادیم

در حق ما بوسه ای نرفت کرامت

تا تو در آیی به باغ اگرچه ادب نیست

پیش تو بر پای ، سروکرده اقامت

درد سرم می دهد پدر ز رندی

دست بدار این چه علت است و علامت

بر عقب نیکوان مرو که نباشد

حاصل شاهد پرست غیر ندامت

گفتم اگر قدرت خدا به تفرّج

می نگرم بی غرض بر این چه غرامت

طلعت یوسف ندیده ای پدر آخر

سَترِ زلیخا چه می دری به ملامت

عشق برون تاخت از کمین و به تکلیف

مملکت دل فرو گرفت تمامت

تن به بلا ده نزاریا که نبرده ست

هیچ کس از کوی عشق سر به سلامت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی است و بیانگر جذابیت فرد مورد نظر و تأثیر عمیق او بر دل و جان شاعر است. شاعر می‌گوید که با دیدن معشوقش، عقل و شعور خود را از دست می‌دهد و همه چیز را فدای او می‌کند. او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید حتی در باغ، ادب را نادیده می‌گیرد و در برابر او خود را کوچک می‌کند. همچنین، شاعر از درد و رنجی که عشق به او می‌دهد گلایه می‌کند و به جدایی و حسرت از معشوق اشاره دارد. در نهایت، او به خطراتی که عشق به همراه دارد، می‌پردازد و می‌گوید هیچ‌کس از مسیر عشق بی‌خطر نخواهد بود.