شمارهٔ ۳۷۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا و بوسه بده از آن لبان خندانت
که در دلم زدی آتش به آب دندانت
به ابروان خوش آشفته کردی ام با خود
چه دید خواهم از آن چشم های فتانت
مرو دمی بنشین تا شکستگان فراق
خبر کنند ز حال دل پریشانت
کسی برای خدا با تو بر نمی گوید
که چند ناز کنی بر نیازمندانت
امید نیست که رحمت کنی و نرم شود
به آتش دم گرمم دل چو سندانت
مگر شبی چو زبان داده ای به روز آرم
به خلوت ار نکند بخت من پشیمانت
چه باشد ار ز سر مرحمت نزاری را
شبی به خانه بری یا دمی به بستانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از محبوب خود میخواهد که بوسهای از لبان خندان خود به او بدهد، چرا که لبان او در دلش شعلههای عشق را برافروخته است. او به زیباییهای محبوب و تأثیر آن بر روی احساسات خود اشاره میکند و از او میخواهد لحظهای در کنار او بماند تا از حال دلش باخبر شود. شاعر بیان میکند که هیچ کس به خاطر خدا از او درخواست نخواهد کرد که بر نیازمندان ناز کند. او امیدی به رحم و نرمش محبوب ندارد و میداند که دلش به شدت تحت تأثیر عشق او قرار دارد. در انتها، شاعر آرزو میکند که آن محبوب یک شب، به او توجه کند و از مهر خود بهرهاش دهد.