نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

همین که بانگ بر آید که فالق الصباح

غذای روح طلب کن بخواه کوزه راح

اگر جماد نیی جنبشی کن ای غافل

مباش کم ز وحوش و طیور وقت صباح

برای دفع مخالف گر اتفاق افتد

روا بود که پیاپی روان کنند اقداح

اگر نه کی کند افراط طبع مرد حکیم

که در شراب گران نیست هیچ خیر و فلاح

طلاق دختر رزجز حرام خواره نخورد

منش قبول کنم تا بود حلال و مباح

ز عقد خم به در آگو که من به کاوینش

همه جهان بدهم تا درآرمش به نکاح

اگر مخالف حق عاقل است و دون زاهد

خلاف عقل صواب است و ترک زهد صلاح

که را جراحت عشق است گو مدار امید

که التیام پذیرد به صنعت جرّاح

چو آشنا شده ایم از مبادی فطرت

به اتصال فزون می کنند میل ارواح

فروغ شمع چنان است پیش طلعت دوست

که در مقابل خورشید آسمان مصباح

چه کار با نظر آفتاب عقل آن را

که مرغ عشق در آرد به زیر ظلّ جناح

نزاریا تو و تسلیم بس که نگشاید

در سعادت کلّی مگر بدین مفتاح

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن معنی عمیق و فلسفی دارد و به بحث درباره عشق، روح، و وضعیت انسانی می‌پردازد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در زمان صبح، روح باید جستجو کند و خود را به حرکت درآورد و از حالت بی‌تحرکی خارج شود. او تاکید می‌کند که اگر کسی به عشق مبتلا شده باشد، باید امید خود را ترک کند، چرا که عشق به جراحت روح شبیه است و به درستی نمی‌توان آن را درمان کرد. همچنین، او از اهمیت ارتباط با دیگران و عشق به دوست می‌گوید که نور شمع را به یاد می‌آورد که در برابر خورشید رنگ می‌بازد. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که برای دستیابی به سعادت، باید درک عمیق‌تری از وجود و عشق داشت و از زهد صرف دوری کرد.