شمارهٔ ۳۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
می بیارید و به می تازه کنید ایمان را
غم جنّات و جهنم نبود رندان را
ترک خود گیر که با خود به مکانی نرسی
که در آن کوی مجالی نبود رضوان را
عاقلان را به مقامات مجانین ره نیست
با چنین قوم که ماییم چه کارایشان را
راز مگشا و گر چاره نباشد این عهد
با کسی بند که باطل نکند پیمان را
هر چه درباره من گفت به جای خود بود
من ملامت نکنم معترض نادان را
ره به مجنون نبرد عاقل تدبیر اندیش
خبر از عالم انسان نبود حیوان را
هر که راه از حیوانی سوی انسانی یافت
بشنیده ست و بدانست که جان جانان را
همه دشواری وآسانی دل چندان است
که بدانست که موقوف که دارد جان را
مصلحت بین و به هم برزده لفظی است خلنج
کد خدایی نرسد بی سرو بی سامان را
ما نترسیم ز تهدید و وعید دشمن
دوست گر سر برود رد نکند فرمان را
گر چو من رانده یی قربت این حضرت یافت
نظر شاه جهان است که داند آن را
گر گدایی چو نزاری نبود ور باشد
هیچ نقصان نکند مملکت سلطان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان مسائلی در مورد ایمان، عقل و انسانیت میپردازد. شاعر به رندان (آزادگان) توصیه میکند که در جستجوی ایمان حقیقی باشند و از ترس از جنت و جهنم دوری گزینند. او به عاقلان میگوید که با دیوانگان (مجنونان) همفکری نکنند، زیرا راهی برای فهم آنها ندارند. شاعر همچنین تأکید میکند که رازها را نباید فاش کرد و اگر پیمانی بسته شود، نباید آن را بشکنند. وی بر این باور است که هر کس از حیوانیت به انسانیت رسیده، باید حقیقت وجودی خود را بشناسد. در نهایت، او ابراز میکند که هر سختی و آسانی تحت تسلط اراده انسانی است و نباید از تهدیدهای دشمن ترسید، بلکه شایسته است که اگر فردی حتی طرد شده باشد، به آرزوی خود برسد، زیرا این نگاه به حقیقت وجود انسان است.