شمارهٔ ۳۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مرا
بی یادِ دوستان نرود یک نفس مرا
مشتاقِ دوستانم تا می رود نفس
هرگز ز سر برون نرود این هوس مرا
لبّیکِ دوست می زنم و مست می دوم
گو خواه محتسب زن و خواهی عسس مرا
حاجت به تیغ نیست بگویید با رقیب
یک غمزه زان دو چشم پرآشوب بس مرا
با شاه گو بگوی که با دوستان دمی
خوش تر ز تخت گاه تو آید حرس مرا
برمن به جز ولی همه ملک ار شوند خصم
گو پوست در کشند زسر چون عدس مرا
من در قیامتم ز رقیبانِ کویِ دوست
حاجت به حشر نیست دگر زین سپس مرا
سیلی چنین که می رود از دیده در کنار
معذورم ار به چشم در آید ارس مرا
تا وارهاندم ز نزاری دریغ اگر
بودی به توبه کردن دل دسترس مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و محبت دوستان خود اشاره دارد و بیان میکند که هیچگاه نمیتواند به یاد آنان نباشد. او از شوق و اشتياق خود به دوستان میگوید و اینکه همین یاد آنها سبب زنده نگهداشتن اوست. احساسات او به قدری عمیق است که حتی در مواجهه با دشمنان، فقط یاد دوستانش را در نظر دارد و به آن اهمیت میدهد. او میگوید که از صحبت با دوستانش بیشتر از هر چیز دیگر لذت میبرد و برعکس، نزدیکی به آنها برایش ارزشمندتر از هر مقام و مکانی است. شاعر در انتها به عواطفش اشاره میکند و احساس میکند که حتی در روز قیامت هم هیچ نیازی به پاسخگویی از رقبایش ندارد، زیرا عشق و یاد دوستانش برایش بسنده است.