نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۶ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زمانه گرچه بسی بر سرم نهاد

کمند زلف تو باری دگر به دستم داد

خوشا حیات به رویت که زنده زان نفسم

که با تو باز ملاقاتم اتفاق افتاد

بلی حصول مراد از حیات جسمانی

دمیست در نظرِ همدمی ، دگر همه باد

رفیق همدم ما در سفر خیال تو بود

که آفرین خدا بر رفیق همدم باد

بهشت اهل صفا چیست ؟ راست گویم نیست

مگر دری که به دیدار دوستان بگشاد

دهان به چشمه نوش تو تا درآوردم

از آن زمان ز لب کوثرم نیامد یاد

به بندگی تو تا کرده ام قدم ثابت

به قامت تو که هستم ز هرچه هست آزاد

نخست طالب حج ترک سر گرفت آن گه

قدم به عزم متین در طریق کعبه نهاد

طمع به صحبت شیرین خطا بود کردن

به ترک جان گرامی نکرده چون فرهاد

نزاریا به ثبات قدم مکن دعوی

که خانه بر گذر سیل می نهی بنیاد

محل پنجه صبر تو پیش بازوی عشق

چنان که موم بود در برابر پولاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به چالش‌های زمانه و مشکلاتی که بر سرش آمده اشاره می‌کند، اما در عین حال به زیبایی و جذابیت زلف معشوقش اشاره دارد که احساساتش را زنده می‌کند. او از خوشبختی خود در دیدار معشوق سخن می‌گوید و تاکید می‌کند که زندگی واقعی را فقط در کنار معشوق خود یافته است. شاعر به اهمیت دوستی و همراهی با دوستان اشاره کرده و به بهشت واقعی که در دیدار دوستان نهفته است، اشاره می‌کند. او همچنین به عشق و ارادت خود نسبت به معشوق می‌پردازد و می‌گوید که برای او تمام دنیا را رها کرده و در پی عشق حقیقی است. پایان شعر به ثبات قدم و صبر در عشق اشاره می‌کند و اینکه عشق حقیقی نیازمند قوام و استقامت است.