شمارهٔ ۴۰۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا دلی ست که هر لحظه در بلا افتد
به دستِ خیره کُشی چون تو مبتلا افتد
مرا خیال بر آن داشته ست و ممکن نیست
که گوهری چو تو در دستِ هر گدا افتد
به یادگار دلی داشتم فرستادم
مده ز دست که چون زلف زیرِ پا افتد
به جای دیدۀ مایی هنوز نا دیده
چه گونه باشد اگر دیده بر شما افتد
کمالِ عشق بود بی توسّطِ نظری
که خاطری به دگر خاطر آشنا افتد
به جهد در نفکندیم صیدِ صحبتِ تو
امیدوار توقّف کنیم تا افتد
بود که واسطه ای گردد این غزل وقتی
بدین بهانه مگر خاطرت به ما افتد
بدین دیار در انداختیم شرحِ غمت
هنوز باش که این قصّه تا کجا افتد
به نامه ای مکن از لطفِ خویش محرومم
که محرمی چو نزاری به عمرها افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشقی عمیق و دردناک صحبت میکند. شاعر به طور ملموس از چگونگی تاثیر عشق بر دل و روح خود میگوید. او احساس میکند که با وجود مشکلات و بلایای عشق، نمیتواند از عشق کسی مانند معشوق خود چشمپوشی کند. شاعر به خاطر زیبایی و ارزش معشوق، نمیتواند خود را از او دور کند و احساس میکند که گنجی چون او تنها در دستانش قرار دارد. او همچنین به یادگاری از دلش اشاره میکند و ابراز امیدواری میکند که فراموش نشود. در نهایت، شاعر از درخواست ارتباط و مکتوبات با معشوق خود سخن میگوید و از محرومیت خود از این ارتباط احساس ناراحتی میکند.