نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه پسته چون دهنِ تنگِ یارِ من دارد

نه باغ چون رخِ گل رنگِ یارِ من دارد

به حسن و ناز و به غمز و کرشمه سرو به باغ

همی خرامد اگر [ سنگِ ] یارِ من دارد

خروش زهره ز بامِ سیم فلک به صبوح

گمان برم که شش آهنگِ یارِ من دارد

هزار صید بر آویخته ست فتنۀ عشق

به هر کمند که بر چنگِ یارِ من دارد

دگر تحمّلِ خون خوردنم نخواهد بود

که طاقتِ دلِ چون سنگِ یارِ من دارد

مرا حدیثِ نزاری خوش آمده ست از آنک

حلاوتِ دهنِ تنگِ یارِ من دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت یار خود اشاره می‌کند و آن را از هر چیز دیگری برتر می‌داند. او پسته و باغ را به خاطر رنگ و زیبایی یار خود نمی‌پسندد و دلش به شدت درگیر عشق و ناز اوست. احساسات عاشقانه‌اش به گونه‌ای است که نمی‌تواند بیشتر از این تحمل کند و از این عاشقانه بودن لذت می‌برد. در نهایت، حلاوت و شیرینی عشق یار او را بسیار دلنشین می‌داند.