نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

طاقت بار ملامت نبود گردون را

وین شرف شیفتگان راست نه هر مادون را

من دل سوخته با این همه خامان چه کنم

نافه را بوی بود نی جگر پر خون را

ماه تا روی مبارک به کسی بنماید

بخت مسعود بباید نظر میمون را

هر که دیده ست ملامت نکند بر چو منی

بنده بودن حرکت های چنان موزون را

دانه ی اشک مرا بر سر کویش چه محل

پیش او قدر نباشد گهر مکنون را

ای که بیگانه ای از عشق مکن گستاخی

آشنا ناشده چون عبره کنی جیحون را

دل مجنون مرا هیچ مداوا نکند

گر خدا بار دگر جان دهد افلاطون را

من ندانم که رقیب از چه معذّب دارد

عاشق خسته دل از شهر شده بیرون را

زاهدی عیب نزاری به تعصب می کرد

که بباید چو سگان سوختن آن ملعون را

عاشقی گفت چه می خواهی از آن بیچاره

او خود آهنگ سفر کرده بود اکنون را

عاقلان این سخن آخر نشنودند هنوز

که خردمند نصیحت نکند مجنون را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از رنج و ناکامی‌های عشق سخن می‌گوید و احساسات عمیق خود را نسبت به محبوب و درد جدایی ابراز می‌کند. او به ملامتی که از طرف دیگران متحمل می‌شود، اشاره کرده و می‌گوید که هیچ‌کس نمی‌تواند جای او را درک کند. عشق او چنان عمیق و سوزان است که حتی مداوای آن نیز ممکن نیست. شاعر به نقد افرادی می‌پردازد که به عشق و عاشقان بی‌توجهند و از زاهدانی حرف می‌زند که به خاطر تعصبات خود عیوب را نمی‌بینند. در نهایت، او بر این باور است که درک عشق عمیق و جنونی که دارد، فراتر از فهم عاقلان است.