نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

وقتی ز ما یاد آمدی هر هفته‌یی آن ماه را

اکنون ملال خاطرش بر ما ببست آن راه را

بی‌جرم غیرت می‌کند ور نیز جرمی کرده‌ام

هم چشم دارم کز کرم بردارد آن اکراه را

گر می‌کُشد عین رضا ور نیز می‌بخشد روا

بر خون و مال بندگان حکم است و فرمان شاه را

عاشق ببودی جان بده تسلیم گرد و سر بنه

دست تصرف زین قبل در جان رسد دل‌خواه را

با اعتماد صابری با عشق کردم کافری

در پیش صرصر راستی وزنی نباشد کاه را

عشقِ جهان‌آشوب را بر هر طرف کافتد گذر

بانگ شبیخون برزند غارت کند بُن گاه را

بر مسندِ مصرِ دلم بنشست چون یوسف وشی

یعنی که بی‌مسند نشین رونق نباشد گاه را

قدرش نداند کس چو من یا چون زلیخا عاشقی

آری نباشد حاصلی از قدرِ یوسف چاه را

گفتم «نزاری را مکن با زورمندان امتحان»

بر شاخ بالا دست‌رس کم‌تر بود کوتاه را

اکنون ندامت می‌برد جان می‌کند خون می‌خورد

یارا ندارد لاجرم از دل برآرد آه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و احساسات عمیق انسانی است. شاعر به یاد عشق قدیمی‌اش می‌افتد و از ملال و درد جدایی سخن می‌گوید. او به احساس غیرت و وفاداری به معشوق اشاره می‌کند و به سختی‌هایی که در این راه تحمل کرده است، می‌پردازد. عشق، برای او یک آشوب عاطفی است که گرچه دردآور است، اما زیبا و عمیق هم هست. شاعر از مقایسه خود با دیگرانی مانند یوسف و زلیخا یاد می‌کند و به ناچیز بودن فهم دیگران از عشق واقعی اشاره می‌کند. در نهایت، او از ندامت و عذاب وجدانی که از این تبعید عاطفی می‌کشد، سخن می‌گوید و احساساتی چون اندوه و بی‌تابی را به تصویر می‌کشد.