نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه بخت با منِ مسکین سری به ره دارد

نه یارم از منِ بی چاره یاد می آرد

بیا و بر ورقِ رویِ زعفرانم بین

که دیده ژاله به رخ بر چو لاله می بارد

مراد حاصل و من غافل و همین باشد

سزایِ آن که شبِ وصل شکر نگزارد

شبِ وصال تو بوده ست قدر و من مدهوش

خیال مست نباشد چنان که پندارد

تو در کنار و منی واله از میان رفته

محبّ چه گونه شود محو اگر نه بسپارد

توانی از لبِ چون انگبین شفا دادن

گرم فراق به نیشِ جفا بیازارد

مجال نیست که رویت به خواب بینم باز

وگر به چشم درآیی سرشک نگذارد

به ناز خفته ز خود بی خبر شبانِ دراز

چه غم خورد که نزاریِ زار می زارد

ز ژالۀ مژه چشمش چو ابرِ تر دامن

سوادِ خاکِ قهستان به خون بیاغارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس تنهایی و ناکامی خود صحبت می‌کند. او بیان می‌کند که نه بختی در کنار اوست و نه یاد یاری در دلش باقی مانده است. تصویرگری زیبایی از حال و روز خود دارد و به زیبایی یار اشاره می‌کند. شاعر از این که در شب وصال، غافل و مست بوده، حسرت می‌خورد و می‌گوید که با وجود فاصله بین خود و یار، عشق و محبتش نمی‌تواند بی‌اثر باشد. او از درد فراق و عدم مشاهده محبوبش رنج می‌برد و به زیبایی‌های یار اشاره می‌کند که او را در حال خواب و غفلت می‌بیند، وقوع دلتنگی را در دلش تبیین می‌کند. در پایان، از تاثیری که محبت یار بر وجودش دارد، سخن به میان می‌آورد.