شمارهٔ ۴۲۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
یکی را دوست می دارم که چون من سد رهی دارد
ندانم تا ز حالِ من کم و بیش آگهی دارد
گرم سر می رود نتوانم از کویش گذر کردن
خداوندست و بر جان و دلم فرمان دهی دارد
خیالِ محض بین باری کزو وصلی طمع دارم
محال اندیش را سودا چنین بر ابلهی دارد
چو رشکِ آفتاب و غیرتِ سروست چون گویم
جمالِ آفتاب و قامتِ سروِ سهی دارد
که دیده ست آرزومندی چو من مظلوم کز هجران
درونی از شکایت پر ولی مغزی تُهی دارد
صبا گر فرصتی یابی بگو آرامِ جانم را
نزاری چشم بر راهت به امیّدِ بهی دارد
وگر باور نمی داری بیا بنگر به چشمِ خود
که از سودایِ شفتالوت رویِ چون بهی دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و محبت خود به یک معشوق صحبت میکند و احساساتی عمیق و درونی را بیان میکند. او به زیباییهای معشوقش میپردازد و میگوید که عشقش همچون آفتاب و محبتش به مانند قامت سرو است. شاعر از درد و رنج ناشی از دوری معشوق نیز میگوید و به حسرت و آرزوی وصال اشاره دارد. در نهایت، او از صبا میخواهد که پیامی برای معشوقش برساند و بر امیدش نسبت به دیدار او تأکید میکند. این احساسات تماماً نشاندهنده حالتی از شور و عشق عمیق است که در دل شاعر وجود دارد.