شمارهٔ ۴۲۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه محرمی که پیامی به یار بگذارد
نه هم دمی که دمی خاطرم نگه دارد
چنان ستیزه نداند سپهرِ بی رحمت
که خون ز دیدۀ من دم به دم فرو بارد
جهانِ سست قدم ار شکسته حالی را
دمی ز سینه بر آرد به بام بگذارد
گر از درونِ پر آتش بر آورد آهی
به هر دو دست قضا در گلوش بفشارد
شدند دشمنِ من عالمی و یار هنوز
به دوس داریِ من سر فرو نمی آرد
محّبِ معتقد آن است کز برایِ حبیب
به هر ستم که کند روزگار بسپارد
نزاریا مطلب در زمانه آسایش
که گر دلت بنوازد تَنت بیازارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره نارضایتی و درد عاشقانه سروده شده است. شاعر احساس تنهایی و فقدان را تجربه میکند و از نبود ارتباط با معشوقش شکایت میکند. به سختیهایی که روزگار برای او به ارمغان آورده، اشاره میکند و میگوید که حتی در دل آتش عشق نیز باید به سختیها مقاومت کرد. او به وفاداری و صبر عاشقانه تأکید دارد و میگوید که عشق را باید در برابر ستمهای زمان حفظ کرد، حتی اگر دیگران به او آسیب برسانند. به طور کلی، شاعر احساس ناامیدی و غم عمیق خود را از جدایی و مصائب عشق بیان میکند.