شمارهٔ ۴۳۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یارم ز در درآمد و بر من سلام کرد
درباب التفات بسی احترام کرد
دل خود نبود با من و جانم ز بس شتاب
بر پای جست و از سر عزت سلام کرد
پیشش به سر دویدم ودر بر گرفتمش
حالی فرو نشست و هوای مدام کرد
گفتم به خون رز مشو آلوده زینهار
حیزی چه می کنی که خدایش حرام کرد
گفتا حرام کرد ولی بر حرام خوار
کو اقتدا به پختن سودای خام کرد
بر مردم خبیث حرام است از آن سبب
ام الخبائثش ز پی خبس نام کرد
بر پاک نفس پاک رو پاک زاد کی
آب حیات نهی خلاف کرام کرد
هر کو نهاد پای ادب در حریم عشق
تعظیم یک قنینه به صد احتشام کرد
در ده بیار از آن که به تاثیر خاصیت
بسیار گردنان را سر زیر گام کرد
آن صیقلی که از دل و چشم جوان وپیر
بزدود زنگ ظلمت و ایینه فام کرد
صاحب حمایتی که ز بهر پناه خلق
خم خانه را به مرتبه دارالسلام کرد
القصه چون به حجت و برهان معنوی
رمزی به من نمود و بر آن التزام کرد
جامی به دست دادمش از شیشه وشراب
بر فوز کاسه یی دوسه پی هم تمام کرد
عزم نشاط کرد و سر طوف باغ داشت
درد خمار داشت مداوا به جام کرد
چون گرم شد دماغش از آن آتش روان
یاد بساط حضرت مولی الانام کرد
از روی ماه پرتو وان زلف قیر فام
نظاره گاه من صفت صبح و شام کرد
بر پای خاست از سر تعجیل و گفت هان
رفتم که پیش ازین نتوانم مقام کرد
بیدار باز بودم و گفتم نزاریا
هرگز کسی به حبل خیال اعتصام کرد
خوابی چنین خوش است ولی بر خلاف وصل
هجران بسی ستم ز پی انتقام کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دیدار یار خود و احوال آن لحظه صحبت میکند. یار به او سلام میکند و رفتار محترمانهای دارد، اما دلش با او نیست. شاعر با شتاب به سوی او میدود و او را در آغوش میگیرد. شاعر او را از آلودن به خون رز بر حذر میدارد، چون این کار حرام است. یار به او میگوید که این کار برای برخی افراد حرام است ولی درباره آدمهای پاک چنین نیست. شاعر بیان میکند که هر کس در عشق ادب را رعایت کند، مورد احترام قرار میگیرد. سپس راجع به اثرات محبت و تاثیر آن بر دلها صحبت میکند. شاعر در ادامه به جام شرابی اشاره میکند که به یار داده و از او خواسته که از درد خمارش مداوا کند. او به یاد مجلس مولی و زیبایی یار افتاده و به زودی از آنجا میرود. در پایان، شاعر به این نکته میپردازد که خواب خوشی که تجربه کرده، بر خلاف وصال یار است و در نتیجه از هجران و ستمی که بر او رفته، احساس غم میکند.