نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

وداع یار گرامی نمی توانم کرد

که بیش زَهرِ جدایی نمی توانم خورد

چه طالع است مرا بر سفر چنین همه سال

که روزگار سفر کار ما به جان آورد

چو حاصل دگرم نیست جز عذاب فراق

زمانه بی هده چندین مرا چه می پرورد

طبیب جهد بسی کرد بهرِ علت هِجر

ولی چه سود که درمان نمی پذیرد درد

چو باد می برد آبشخورم ز خاک به خاک

زمانه می کند این ، با زمانه چِتوان کرد

مرا مگوی که دل را نصیحتی می کن

به دم نمی شود این کوره ی پر آتش سرد

وصال دوست چنان مطلق العنان رفته ست

که مسرعان نیازش نمی رسند به گرد

نزاریا چو همه سال فارغی ز وطن

به قول عقل تو البته گِرد عشق مگرد

ز رنج محنت غربت هر آنکه خواست خلاص

چو گنج کنج سلامت گرفت فارغ و فرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد جدایی و حسرت فراق نوشته شده است. شاعر از این که نمی‌تواند وداعی با یار گرامیش داشته باشد، احساس ناراحتی می‌کند و می‌گوید که تحمل زهر جدایی برایش بسیار دشوار است. او به سفرهای مکرر خود اشاره می‌کند و از درد جدایی به عنوان عذابی بزرگ یاد می‌کند. شاعر به بی‌ثمری تلاش‌های طبیب برای درمان درد هجر اشاره می‌کند و می‌گوید که نمی‌تواند دل را با نصیحت آرام کند. او به وابستگی عمیق خود به دوست و احساس یأس از عدم رسیدن به وصال اشاره دارد. در پایان نیز به زندگی در غربت و وضعیت کسانی که در عشق درگیرند، اشاره می‌کند.