شمارهٔ ۴۶۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گر مرا دل نواز بنوازد
رایتِ دولتم برافرازد
خود دگر بار از آن همی ترسم
که به دیدار ما نپردازد
راستی را بر آفتابِ سپهر
رسدش گر به حسن می نازد
مهرۀ مهر بر بساطِ نشاط
نیست ممکن که کس چو او بازد
لیک یک عادتِ دگر دارد
همه با رایِ خویشتن سازد
عاشقان را ز خویش بستاند
خان و مان شان به کل براندازد
دوستان را بر آتشِ هجران
چون نزاریِ زار بگدازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر در ابیات ابتدا به نوازش دلنواز اشاره میکند که موجب خوشحالی و سربلندی او میشود، اما در عین حال از ترس بیتوجهی معشوق به او سخن میگوید. او به زیبایی و جذابیت معشوق و تأثیر آن بر دیگران اشاره میکند، اما در ادامه نشان میدهد که معشوق عادتهایی دارد که به او و عاشقانش آسیب میزند. بخصوص، شاعر از عذاب و دلتنگی دوستانی صحبت میکند که بر اثر دوری معشوق، زخمهای عمیقی در دل دارند. به طور کلی، شعر به احساساتی چون عشق، ترس، امید و درد ناشی از فقدان و جدایی میپردازد.