شمارهٔ ۴۶۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
خرد را که می ننگ و نامش بسوزد
بده تا حلال و حرامش بسوزد
به بد گفتن ما فقیه فسرده
زبان در مکش گو که کامش بسوزد
مدام از پی ما چه تشنیع دارد
بیا گو بخور تا مدامش بسوزد
اگر عشق در جانش اندازد آتش
رکوع و سجود و قیامش بسوزد
اگر زآهن و سنگ باشد وجودش
به یک شعله خود برق جامش بسوزد
از این آب آتش صفت گو دو کاسه
به افسرده ده تا تمامش بسوزد
خلاصش دهد از خیال مصور
تمنای سودای خامش بسوزد
نسیمی اگر از دماغش برآید
ز تف حرارت مشامش بسوزد
زمانه اگر بر مرادم نگردد
ز دود نفس صبح و شامش بسوزد
به آهی که از اندرونم برآید
تر و خشک ما لا کلامش بسوزد
چنان در وجود نزاری زن آتش
که خون در عروق و مشامش بسوزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفاهیم عشق، خرد و وجود انسان میپردازد. شاعر میخواهد به خواننده بفهماند که در آتش عشق و احساس، همه چیز مادی و غیرضروری باید بسوزد تا روح و جان واقعی انسان آزاد شود. او از حلال و حرام، زبان و قضاوتهای خشک فقهی انتقاد میکند و میگوید که اگر عشق به درون انسان نفوذ کند، تمام اصول و ظواهر مذهبی نیز تحت تأثیر قرار خواهند گرفت. شاعر همچنین از تأثیرات منفی زمانه و جامعه بر انسان سخن میگوید و میخواهد از محدودیتهای خیالی رهایی پیدا کند. او به شدت به احساسات درونی اشاره میکند و تأکید میکند که وجود انسانی باید مثل آتش بسوزد تا حقیقت و عشق واقعی ظاهر شود.