شمارهٔ ۴۵۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زمانه عهد و وفا عاقبت ز سر گیرد
مفارقت ز میان من و تو برگیرد
مرا تو جان و جهانی و خاک بر سر دل
اگر به جای تو هرگز کسی دگر گیرد
چو دل هر آینه در کار دوست خواهد شد
چرا به هرزه کسی یار مختصر گیرد
محب صادق هم خانه بلا باشد
فدای دوست چرا از بلا حذر گیرد
به وصل دست نمی گیردم فراق حبیب
که داند آری عاقبت مگر گیرد
عجب مدار که انسان کشته زنده شود
که گر سرش برود دوستی ز سر گیرد
حذر ز مشعله عشق کز حرارت شوق
به یک شرر در و دیوار عقل در گیرد
نزاری از صدف سینه هر زمان بی دوست
چو ابر دامنِ افلاک در گهر گیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وفاداری بیان شده است. شاعر به این نکته اشاره میکند که در نهایت زمان وفا به سر میرسد و جدایی بین او و محبوبش ایجاد میشود. او درباره اهمیت محبوب و جاودانگی احساساتش صحبت میکند و میگوید که هیچ کس نمیتواند جای محبوبش را بگیرد. حتی در سختیها، او حاضر است برای دوستش فداکاری کند و از رنجها نترسد. عشق به قدری شعلهور است که عقل را تحت تأثیر قرار میدهد و در نهایت، شاعر به تنهایی و دلتنگی ناشی از بیدوستی اشاره میکند و آن را به باران بر روی زمین تشبیه میکند.