شمارهٔ ۴۶۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا دلی ست که بر خویشتن بمیسوزد
چنان که جانم از آن سوختن بمیسوزد
درون سینه عجب نیست گر بسوزد دل
چو از برون تنم پیرهن بمیسوزد
به نامه شرح فراقش نمی توانم داد
که نوک خامه ز دود سخن بمیسوزد
چنان بسوخته ام در غم جدایی دوست
که چرخ را دل بر جان من بمیسوزد
بسوخت جانم از این پس نفس نخواهم زد
ز سوزناکیِ آهم دهن بمیسوزد
ز آتشِ غم ، نفتِ فراق نزدیک است
که هر کجا که نشینم وطن بمیسوزد
عجب مدار از این سان که گشته ام بر من
دلِ نزاریَ کِ ممتحن بمیسوزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از سوز و درد دل ناشی از جدایی و فراق معشوق صحبت میکند. او میگوید دلش به شدت میسوزد و این سوختن به جانش نیز منتقل شده است. حتی نمیتواند احساساتش را در کلمات بیان کند، زیرا آنچنان در غم و اندوه است که هر چیزی در اطرافش او را آتش میزند. او بینهایت دردی عمیق از جدایی تحمل میکند و دیگر توان ادامه نفس کشیدن را ندارد. شاعر از این وضعیت تعجب میکند و اشاره میکند که حالش به شدت خراب است و این درد در وجودش آزمون سختی به وجود آورده است.