نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که هم چو من از پیش یار بگریزد

سزا همین بودش کز دو دیده خون ریزد

غبارناکم از او ور نه بیم دشمن نیست

که مبتلای حبیب از بلا نپرهیزد

ضرورت است گرفتار عشق را که جفا

به اختیار تحمل کند نه بستیزد

نه ممکن است خلاصی به هیچ وجه آن را که

به دام زلف کمند افکنی در آویزد

کسی که ذوق مقامات عشق یابد باز

محال باشد اگر باهوس در آمیزد

محبّ صادق اگر خاک می شود ایام

ز کوی دوست به طوفانش برنینگیزد

غلام همت آنم که در وفای کسی

فرو نشیند و از نام و ننگ برخیزد

علم به کوی خرابات میزنند زین پس

نزاریی که دم از عالم صفا میزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به معضل عشق و وفاداری می‌پردازد. او می‌گوید کسی که از محبوب خود فرار کند، سزاوار گریه و رنج است. او احساس می‌کند عشق، حتی با بروز مشکلات و سختی‌ها، امری ضروری است و باید با جفا و دردهای آن کنار بیاید. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند از چنگال عشق فرار کند، بخصوص اگر در دام زیبایی معشوق بیفتد. همچنین، او بر این باور است که محب واقعی هرگز نباید از عشق و وفاداری خود دست بردارد، حتی اگر به زحمت بیفتد. نزاری، شاعر، در نهایت بر این مسئله تأکید می‌کند که عشق و حقیقت در کوی دوست باید جستجو شود و از دنیا و زرق و برق آن چشم پوشیده شود.