نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

کیست که چاره ای کند جانِ به لب رسیده را

باز به دست ما دهد پایِ دل رمیده را

کیست که او خبر کند یار مرا ز حال من

تا به دعا مدد دهد یارِ ستم رسیده را

هیچ خیال آن پری از نظرم نمی‌رود

کاج به خواب دیدمی آن به خیال دیده را

تفِّ سمومِ سینه ام تا به خیال کم رسد

هر نفس آب می‌زنم صحن سرای دیده را

باز اگرم به ره بوَد بخت،ز خاک کوی او

سرمه‌ی روشنی کشم دیده ی خون چکیده را

جان کند و جگر خورد هر که چو من به دستِ خود

سلسله‌ی ستم کند پای به سر دویده را

جز به خلافِ اهل دل سیر نمی‌کند فلک

قاعده نیست راستی این فلکِ خمیده را

یاد مکن نزاریا عهد گذشته تا دمی

در حرکت نیاوری درد نیارمیده را

عمرت اگر وفا کند باز رسی به دوستان

ور نرسی وداع کن عمر به سر رسیده را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به جستجوی راهی برای نجات از درد و رنج خود می‌پردازد. او به احساس تنهایی و ناامیدی اشاره می‌کند و از یاری یار دلخواهش درخواست می‌کند تا به او کمک کند. با یادآوری خاطرات و آرزوها، او از دلتنگی و غم خود می‌نالد و می‌گوید که هیچ چیز نتوانسته او را از یاد یار محبوبش دور کند. او به سرنوشت و زمان اشاره می‌کند و تأکید می‌نماید که زمان در حرکت است و نمی‌توان به گذشته بازگشت. در پایان، به زندگی و دوستی‌ها می‌پردازد و می‌گوید اگر زمان وفا کند، شاید دوباره به دوستانش برسد، وگرنه باید به زندگی پایان دهد.