نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۵ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه هیچ خلقم از اندوه یار می‌پرسد

نه یارم از ستم روزگار می‌پرسد

کس از غم دل این بی‌قرار برنرسد

ولی همیشه غمم برقرار می‌پرسد

کسی دگر متعاقب چو تب نمی‌دانم

که گرم گرم مرا زار زار می‌پرسد

وگر کسی به ملامت زبان کشد در من

به طنز گه‌گهم استادوار می‌پرسد

مگر به مزد ملامت خلاص خواهد داد

محاسبم چو به روزِ شمار می‌پرسد

نهان خلق نمی‌پرسدم حبیب ولی

رقیبم از همه شهر آشکار می‌پرسد

مثال عاشق و افسرده هم چنان باشد

که شرح غرقه کسی بر کنار می‌پرسد

نزاریا به شکایت زبان دراز مکن

ترا کسی به چه موجب چه کار می‌پرسد

برین بسنده کن [ار از رهت] نیاید دوست

خیال هر نفست چند بار می‌پرسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تنهایی و عدم ارتباط عاطفی صحبت می‌کند. او می‌گوید هیچ‌کس از درد عشق و غمش نمی‌پرسد و حتی یار او نیز از زحمات روزگار آگاه نیست. غم او همواره با اوست و گویی هیچ کس نمی‌تواند حس او را درک کند. شاعر به وضعیت خود به نوعی نالان و افسرده اشاره دارد و می‌گوید اگر کسی بخواهد او را ملامت کند، به طنز هم این کار را می‌کند. او به سادگی می‌گوید که اگر از راه دوستش نمی‌آید، باید به همین بسنده کند و در دل غم‌هایش بماند. در نهایت، او بیان می‌کند که حتی رقیبش در شهر نیز با آگاهی کامل از حال او سوال می‌کند. شاعری که در پی پاسخ به دردها و مشکلات عاطفی‌اش، حس تنهایی و بی‌کسی را به تصویر می‌کشد.