شمارهٔ ۴۸۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
زان پیش که یارم را آهنگِ سفر باشد
خوش باشد اگر وصلی یک بارِ دگر باشد
در پایِ وی افتادن گر جان طلبد دادن
در معرضِ جان بازان جان را چه خطر باشد
بی دوست به سر بردن دشوارتر از مردن
دل میل به جان دارد تن زنده به سر باشد
من دوست کسی دارم ای دوست که بر سَروش
هم مشتری و زهره هم شمس و قمر باشد
گر هیچ شود روزی سر در سرِ آن کارم
هر دم عَلَم بِختم افراخته تر باشد
باری بتوان گفتن کز عشقِ که کشتندم
بر من ظفرِ دشمن می شاید اگر باشد
بر صورتِ حالِ خود دل شیفته می باشم
نه هم چو خطا بینان میلم به صور باشد
از ترس رقیبان را نفرین نکنم هرگز
دانی که چرا؟ از بد بسیار بتر باشد
آن جا که خیالِ او بنمود جمالِ او
نه گوش و خبر ماند نه چشم و بصر باشد
روزی که ببخشاید و ز پرده برون آید
مشنو که نزاری را پروایِ نظر باشد
جایی که کند لیلی در پردۀ دل میلی
بر هم زدۀ مجنون را از خود چه خبر باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و longing برای وصال محبوب است. ای شاعر، قبل از آنکه یارم سفر را آغاز کند، خوشحال میشوم اگر یک بار دیگر با او ملاقات کنم. در عشق، فرود آمدن و فدای جان شدن بسیار ارزشمند است، زیرا زندگی بدون دوست سختتر از مرگ است. شاعر به دوست خود اشاره میکند که او همچون خورشید، ماه و ستارههاست و میخواهد در هر حال به او نزدیک باشد. در نهایت، شاعر به این اشاره میکند که عشقش او را میکشد و در این راه به دشمنی فکر نمیکند، زیرا زیبایی محبوب آنقدر قوی است که تمام مشکلات را نادیده میگیرد. عشق او با لیلی و مجنون نیز مقایسه میشود، جایی که هیچ چیز دیگری جز عشق و میل به محبوب اهمیت ندارد.