شمارهٔ ۴۹۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا محبّتِ تو در میانِ جان باشد
نه هم چو مدّعیان بر سرِ زبان باشد
گر اتّصال نباشد به جسم چتوان کرد
خلاصۀ دل و جان با تو در میان باشد
تمام عشقِ تو باری مرا ز من بستد
محبّتِ ازلی را همین نشان باشد
تویی نهانِ من و آشکارِ من چه غم است
گر آشکار شود راز اگر نهان باشد
نظر چه گونه ز روی تو برتوانم داشت
گرم به هر مژه در دیده سد سنان باشد
نفس چه گونه زند با کسی دگر هرگز
کسی که هم نفسش چون تو مهربان باشد
نسیمِ پیرهنِ یوسف ار چه در معجز
میانِ خلق چو افسانه داستان باشد
ولی خواصِ عرق چینِ نازکِ تو نداشت
که نکهتش مددِ عمرِ جاودان باشد
گر التفات کنی یک نظر تمام بود
خجسته بختِ کسی کش قبولِ آن باشد
زهی سعادت و دولت اگر نزاری را
محّلِ بندگیِ حضرتی چنان باشد
ز آبِ دیده کند بر درِ تو فرّاشی
اگر چو خاک مجالش بر آستان باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از عمق عشق و محبت به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که محبت واقعی باید در دل و جان باشد و نه صرفاً در زبان. عشقش به معشوق چنان عمیق و تأثیرگذار است که او را از خود بینصیب کرده است. شاعر میگوید که معشوق نهان و آشکار اوست و نگران نیست که راز عاشقانهاش فاش شود. او همچنین به زیبایی و لطافت معشوق اشاره میکند و از احساسات عمیق خود در ارتباط با او میگوید. در نهایت، شاعر آرزو دارد که با یک نگاه معشوق، تمام خوشبختیاش تامین شود و خود را در خدمت او میداند.