شمارهٔ ۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دانی چه مصلحت را بل غاغ شد بخارا
تا این ستیزه گاران بی دل کنند مارا
زین قوم در خراسان الاّ بلا نخیزد
شکلی کنید و دفعی بنشستن بلا را
گفتم از آن جماعت یاری به چنگم آید
آن دل که داشتم نیز از دست شد قضا را
یاری چنان که باید دیدم ولی دریغا
گر التفات کردی در عشق مبتلا را
ترکی که گر به دعوی از خانقه در آید
از دین و دل بر آرد پیران پارسا را
گر زلف تاب داده باز افکند به گردن
از نافه ی نغوله مشکین کند صبا را
گر فرق او ببیند بالای ماه رویش
خط در کشد منجّم بر چرخ استوا را
در ملک خوب رویی آخر چه کم بباشد
گر بوسه یی ببخشد خشنودی خدا را
زر باید ای نزاری تا کی خروش و زاری
تمکین نمی کند کس درویش بینوا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به درد و رنج خود در جامعهای پر از ستیزه و اختلاف اشاره میکند. او از ناکامی در یافتن یاری و محبت از سوی دیگران سخن میگوید و ابراز ناامیدی میکند که حتی دلش را نیز در این مسیر از دست داده است. شاعر به زیبایی و جذابیتهایی اشاره میکند که میتواند دل هر کسی را ببرد، اما او از بیتوجهی و بیاعتنایی مینالد. در آخر، به زندگی درویشان و مشکلات آنها اشاره کرده و تاکید میکند که برای رسیدن به آرامش و خوشبختی، باید تلاش و کوشش کرد، چرا که کسی به حال درویش بینوا نمیرسد.