شمارهٔ ۵۲۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
مرا که جان به دهان از فراق یار برآمد
هزار بار فرو شد هزار بار برآمد
چه می کنم ز چنین روزگار بی تو دریغا
که در فراق ز جان و دلم دمار برآمد
دلم ز مهر و وفا رفت خانه خانه هم چون مهر
وفا ندید بسی گرد هر دیار برآمد
کنار تا به میان چون برآمده ست ز چشمم
که از میان تو شوری هزار بار برآمد
گره گره شود از خونِ بسته دل ریشم
نفس نفس که ز حلقم به اضطرار برآمد
فرو شده ست مرا خار عشق بر رگ جانم
دمار از رگ جانم ز خار خار برآمد
اگر برآمد خار از کنار یاسمن تو
بدیع نیست که گل هم ز نوکِ خار برآمد
بلای عشق تو ما را کمند عشق به گردن
برهنه کرد و به بازار روزگار برآمد
نه هم نزاری مسکین به بحر عشق فرو شد
که چون نزاری از این دست صدهزار برآمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است از شاعر ایرانی که در آن احساسات عمیق و غمانگیز شخصی را به تصویر میکشد. شاعر از فراق یار و بیپناهی خود در این روزگار میگوید و به درد و رنجی که عشق به او وارد کرده اشاره میکند. او به تنگی نفس و زجر خود در دوری معشوق اشاره دارد و میگوید که دلش همچون پرندهای پر از عشق و وفاست که در جستجوی یار خود در حال سرگردانی است. همچنین، شاعر به تلخی عشق و تأثیری که بر جانش گذاشته اشاره میکند و طعمی از درد و تنهایی را به خواننده انتقال میدهد. در نهایت، او به این نکته میپردازد که عشق او همچون یک کمند او را در بر گرفته و او را از درون تخریب کرده است.