شمارهٔ ۵۲۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
مگر صبا به فلانی سلام ما برساند
که راز ما نکند فاش چونکه نامه بخواند
به قاصدی چه توان گفت خاصه قصه دری
که گر به کوه بگویم ز غصه خون بچکاند
کسی که درد جدایی ز دوستان نکشیده ست
هنوز تا نکشد قدر اتصال نداند
اجل کجاست که بر جان ما زند به شبی خون
مرا ز خویشتن و خلق را ز من برهاند
مرا مگوی پدر کز حبیب باز ستان دل
بلی که جان بدهم نیز اگرچه دل بستاند
محبتی که موکد بود میان دو مشفق
هنوز بعد قیامت هزار سال بماند
ضرورت است که فرزند پند بشنود آری
ولی قبول پذیرفتن ای پدر نتواند
ترا فراغت و مارا درون سینه جراحت
به تیر غمزهء شوخی که از سپر بجهاند
کسی که دل به جگر گوشه ای نداد حیاتش
حرام باد که عمری به هرزه می گذراند
کنار دوست کسی را میسر ست گرفتن
که دامن از همه آلایش غرض بفشاند
ضرورت است نزاری جفای دوست کشیدن
چو سایه بر عقبش میرو ار ز پیش براند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری از نزار قبانی است که به درد جدایی و عشق اشاره میکند. شاعر از پیامآور میخواهد که سلامش را به شخصی برساند و نگران فاش شدن رازهایش است. او بر درد جدایی از دوستان تأکید میکند و میگوید کسی که این درد را نکشیده هنوز ارزش اتصالی که با دیگران دارد را نمیداند. شاعر به مرگ و جدایی اشاره میکند و میگوید که اگرچه دل او را میستانند، اما جانش را برای عشق میدهد. او بیان میکند که محبت واقعی میان دوستان پس از مرگ هم باقی میماند. در نهایت، شاعر به ضرورت کشیدن جفاهای عشق و زندگی در کنار دوستان اشاره میکند و میگوید که برای تجربه عشق، باید از فشارها و غرضها فاصله گرفت.