شمارهٔ ۵۴۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یا خود همه کس فتنهء بالای بلندند
بر عادتِ من چون گران مولعِ قندند
ای شمعِ جهانسوز به رغبت نظری کن
با جانبِ جمعی که بر آتش چو سپندند
از خیمه برون آی و ببین منتظران را
دیوانه و عاقل زچپ و راست که چندند
دانند که بودن نه صلاح است و نیارند
از پیش تو رفتن که گرفتار کمندند
حیف است که این روی به هرکس بنمودی
تا بینظران نیز نظر بر تو فکندند
گویی همه سحر است سراپای وجودت
کز دستِ تو خلقی به سراپای به بندند
این است قیامت که بگفتند و بدیدیم
گو خلق ببینند گر از ما نپسندند
یوسف چو ببینی نکنی عیبِ زلیخا
ای مدّعی آخر ز سرت دیده نکندند
یاران و رفیقانِ سفر بیش مگریید
بر من که بر آشفتنِ دیوانه بخندند
با خلق مگویید کنون جز سخنِ دوست
گرهم چو نزاری همه کس دشمنِ پندند
ای باد پیامی ببر از ما به قهستان
کایشان به فلان جای گرفتارِ کمندند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف وضعیت عاطفی و اجتماعی خود میپردازد. او خود را در میان مردم میبیند که به رغم دشواریها و فتنهها، نمیتوانند از حقیقت فرار کنند. شاعر به شمعی اشاره میکند که در جستجوی نگاه دیگران است و از معشوق خود میخواهد که به او و دیگران توجه کند. او به تضاد میان عقل و جنون اشاره میکند و نشان میدهد که همه در انتظار چیزی هستند، هرچند گرفتار دام مشکلاتاند. او به زیبایی و تاثیرگذاری معشوق اشاره دارد، و میگوید که این زیبایی حتی بیخبری دیگران را نیز تحت تاثیر قرار میدهد. در پایان، شاعر پیامی به قهستان میفرستد و یادآور میشود که دوستان او نیز درگیر مشکلات مشابهی هستند. در کل، شعر احساسات عمیق شاعر را نسبت به عشق، جامعه و وضعیت انسانی به تصویر میکشد.