نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هیچم غم تو از دل پر خون نمی‌رود

سودای لیلی از دل مجنون نمی‌رود

مهرت ز سینه تا نفسی خوش برآیدم

بسیار جَهْدْ کردم و بیرون نمی‌رود

افسانه‌ها که بر سر دل می‌کنم ولیک

دردی‌ست در دلم که به افسون نمی‌رود

از چشمه‌های چشم من اندر فراق تو

شب نیست تا به روز که جیحون نمی‌رود

در محنت فراق تو هم چاره‌ای به صبر

می‌رفت پیش ازین ولی اکنون نمی‌رود

هرچ از تو بر سرم برود تن بداده‌ام

خاطر به جور با تو دگرگون نمی‌رود

هم زاریی به حق بر و عجزی نزاریا

با روزگار زور مکن چون نمی‌رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عمق غم و دلتنگی شاعر برای محبوبش است. شاعر می‌گوید که درد و غم از دلش نمی‌رود و زخم عشق او دائمی است. با این که تلاش کرده تا این احساسات را فراموش کند، اما عشق و یاد محبوبش همچنان در وجودش باقی مانده است. او اشاره می‌کند که تلاش‌هایش بی‌فایده بوده و این درد به آسانی از دلش بیرون نمی‌رود. همچنین، شاعر از ناتوانی خود در برابر فراق صحبت می‌کند و می‌گوید که هیچ چاره‌ای جز صبر برایش باقی نمانده است. در نهایت، او تأکید می‌کند که احساساتش نسبت به معشوق تغییری نمی‌کند و همچنان تحت تأثیر عشق اوست.