شمارهٔ ۵۶۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
مهر تو ای یار بی وفا همه کین بود
عهد تو و قول استوار همین بود
چشم تو ما را به غمزه در غلط افکند
گر چه دلم بر خلاف عهد یقین بود
زلف تو ما را به دام فتنه گرفتار
کرد سزای دل فضول من این بود
از تو طمع داشتم وفا و ندیدم
حکم ز مبدا مگر چنان نه چنین بود
وایه ی ما با زمانه راست نیامد
کوشش مقسوم آسمان و زمین بود
باز گشادم شبی کمند دو زلفش
در خم هر یک هزار نافه ی چین بود
سلسله در پای و طوق عشق به گردن
هم چو دل من هزار گوشه نشین بود
چشم وفا داشتن از آن صنم ای دل
جهل نخستین یار و عقل پسین بود
شادی وقتی که در برابر رویش
ساغر می بر کفم چو ماء معین بود
شکر نکردی نزاریا که چه شب ها
تا به سحر با تو آفتاب قرین بود
یاد شبستان او که رشک تراز است
یاد گلستان او که خلد برین بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از وفا نکردن معشوقش گلایه میکند و احساسات دردناک خود را بیان میکند. او به یاد میآورد که وعده و قول معشوقش همیشه پوچ بوده و زیباییها و زلفهای او او را در دام غم و فتنه گرفتار کرده است. در دلتنگیهایش به یاد شبهایی میافتد که در کنار معشوق بوده و آرزو داشته که او به وعدههایش عمل کند. شاعر به تضاد میان امید و واقعیت اشاره میکند و حسرت ایامی را میخورد که به اشتباه بر وفای یار اعتماد کرده است. در نهایت، به یاد لذتها و زیباییهایی که در کنار معشوقش تجربه کرده، حسرت میخورد.