نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما را نه ممکن است که از تو به سر شود

گر حکمِ آفرینشِ عالم دگر شود

آرام نیست یک نفسم در فراقِ تو

صبرم میسّر از تو دریغا اگر شود

گر جرمِ آفتاب بپوشد شگفت نیست

از دودِ آهِ من که به بالایِ سر شود

نامِ تو بر زبانِ قلم می دهم برون

بگذار تا سرم به سرِ خامه در شود

هر جان که دل به ابرویِ هم چون کمان دهد

باید که پیشِ تیرِ ملامت سپر شود

کو همّتی که بر شکند از وجودِ خویش

تا قصّۀ مطوّلِ ما مختصر شود

می بایدم که محو شوم در کمالِ دوست

زان پیش تر که مدّعیان را خبر شود

جانم در آرزویِ جمالت ز بس شتاب

هر دم گمان برم که ز قالب به در شود

تا پس نه دیر زود در اطرافِ کاینات

حسنِ تو هم چو نامِ نزاری سمر شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عمق عشق و فراق پرداخته و احساسات شاعر را نسبت به محبوبش بیان می‌کند. شاعر از ناتوانی خود در کنار آمدن با دوری محبوب سخن می‌گوید و می‌گوید حتی اگر جهان دگرگون شود، هنوز آرامش ندارد. او از درد و ناراحتی ناشی از این فراق صحبت می‌کند و می‌خواهد نام محبوبش را در کلامش جاودانه کند. شاعر همچنین به متعهد بودن به عشق و زیبایی محبوب اشاره می‌کند و آرزو دارد در کمال او محو شود. در نهایت، او می‌گوید که چقدر دلش برای زیبایی محبوبش تنگ شده و نمی‌تواند صبر کند تا دوباره او را ببیند.