نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷۰ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قضا ز عشق چو نازل شود گریز چه سود

دلم مکابره از دست شد ستیز چه سود

به گریه گر چه مدد می دهد بسی چشمم

چو دیده می رود از اشک لاله ریز چه سود

مگر به وقت کند دوست رحمتی ور نی

چو شد عظامم در خاک ریز ریز چه سود

به صبر وعده دهد ناصحم نمی دانی

که خفتگان عدم را ز رستخیر چه سود

چو نقد عشق نزاری به دار ضرب رسید

پس از مبالغت عقل خاک بیز چه سود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر در مورد عشق و تأثیر آن بر زندگی سخن می‌گوید. شاعر می‌گوید که وقتی قضا و قدر از عشق نازل می‌شود، فرار از آن بی‌فایده است. دل او درگیر ستیز و جنگ احساسات است و حتی اگر از گریه کمک بگیرد، چشمش زود از اشک پر می‌شود و نتیجه‌ای ندارد. او به رحمت دوستی اشاره می‌کند که اگر نیاید، وقتی که استخوان‌هایش در خاک پخش شده، چه فایده‌ای دارد. همچنین، او بر این باور است که نصیحت‌کننده‌ها نمی‌دانند فایده صبر برای خفتگان در عالم عدم چیست. در نهایت، وقتی عشق به نابودی می‌رسد، دیگر عقل و اندیشه هم بی‌فایده می‌شود. به‌طور کلی، این اشعار بر ناامیدی و بی‌ثمری عشق و زندگی تأکید دارند.