نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا دلی ست ز تیمار بی دلی در وا

معلق است به مویی چو ذره ای ز هوا

چو ذره مضطربم در هوای خورشیدی

که زیر سایة زلفش خرد کند مأوا

هلاک می شوم از دست و پای مال فراق

دریغ اگر بتوانست گفتمی سر وا

به لب نمونة آیات انگبین و شراب

به رخ خلاصة اولاد آدم و حوا

از آن نیافت سکندر که بود روزی ما

لبی که درد سکندر جز آن نداشت دوا

خراب کردة چشمانت ای نگارینم

که می کشند و به سر می برند با دو گوا

گرت به خواب بدیدی شبی عظیم و الروم

ز شمع روی تو پروانه وار ناپروا

سپاه شب نکشد از عدم دگر به وجود

به دست حسن تو گر برکشد زمانه لوا

ز حال من نظر لطف خویش باز مگیر

که بی تو از سر و کارم برفت نور و نوا

مریز خون نزاری چو در جوار توام

که نیست در حرم کعبه قتل صید روا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود درباره عشق و فراق صحبت می‌کند. او به حالتی بحرانی و مضطرب دچار است، مانند ذره‌ای که در هوا معلق است و به شدت تحت تأثیر زیبایی معشوقش قرار دارد. در این حالت، تحمل دوری معشوق برای او مشکل شده و او از فراق به هلاکت نزدیک می‌شود. شاعر به عشق‌های گذشتگان اشاره می‌کند و به احساساتی چون شوق و درد عشق می‌پردازد. او به شمعی که در برابر زیبایی معشوقش می‌سوزد و شب را به روز تبدیل می‌کند، اشاره نموده و از او می‌خواهد که نظر لطف خود را از او دریغ نکند، زیرا بدون عشق او زندگی‌اش بی‌نور و سرشار از رنج است. در نهایت، او بر این باور است که عشق واقعی نمی‌تواند در جایی غیر از محبت معشوقش وجود داشته باشد.