شمارهٔ ۵۸۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشسته ام مترصّد که یار باز آید
قرارداد مگر به قرار بازآید
چو حلقۀ کمرش در میان کنم دستی
گر به وعدۀ بوس و کنار باز آید
مگر موافقِ بختم شود چو اخترِ سعد
خلافِ قاعدۀ روزگار بازآید
رقیب مانع او شد ولی مگر هم زود
چو بگذرد دیِ هجران بهار باز آید
اگرچه دیر شد از رفتنش ولی دارم
امّیدِ آن که پس از انتظار باز آید
یکی چو با شۀ حسنش شکارگر نبود
اگر به جکسۀ بختم هزار بازآید
بگو به یارِ سفر کرده ای صبا زنهار
به خونِ ما نخورد زینهار بازآید
هنوز بر پیِ دل می روم ز بی کاری
بدان امید که روزی به کار باز آید
رباب وار کشم گوش مالِ دعدِ فراق
مگر به چنگِ نزاریِ زار بازآید
دلی پر از گله دارم ز دوستانِ دو روی
تهی کنم اگرم رازدار بازآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر در انتظار بازگشت محبوب خود نشسته و نگران است که آیا روزی او دوباره برمیگردد یا خیر. او به یاد وعدهها و عشقهای گذشتهاش میافتد و امیدوار است که زمان بهتری فرا برسد. شاعر از رقیبانی که مانع وصالش شدهاند گله میکند و با حسرت به روزهای خوش گذشته فکر میکند. همچنین، او همچنان به جستجوی دل و دلداری در روزگار تنهایی ادامه میدهد و آرزو میکند تا آن روزی که محبوبش به او برگردد، صبر کند. در نهایت، شاعر رازهای خود را در دل نگه میدارد و در انتظار یک روز خوش به سر میبرد.