نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآید

وان آفتابِ وصلت از جانبی برآید

تو سر کشیده و من طوقِ وفا به گردن

ساکن که اسبِ حسنت ناگه به سر درآید

ای سروِ باغِ جانم بخرام تا به بستان

کز قامتِ بلندت خم در صنوبر آید

درمان چه می کند دل درد از تو راحت آمد

مرهم چه می نهد جان زخم از تو خوش تر آید

در عشق مردِ صادق هم چون خلیل باید

تا وقتِ آزمایش آتش برو برآید

آن جا که بی محابا تیرِ بلا روان شد

مردی تمام باید تا در برابر آید

ای پای مال کرده بی خود نزاری ات را

آری چو بر سر آیی باشد که بر سر آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به جدایی و عشق می‌پردازد. او می‌گوید که روزی جدایی به پایان خواهد رسید و دوباره آفتاب وصال خواهد درخشید. شاعر به معشوقش می‌گوید که در قامتی بلند و زیبا، بگذار مَی باغ را بچرخاند تا به بستان برسد. او دلمان را که از عشق رنج می‌برد، به مرهمی تشبیه می‌کند که تنها از نزدیکی معشوق آرامش می‌یابد. همچنین، بر اهمیت صداقت و شجاعت در عشق تأکید می‌کند و می‌گوید مردان واقعی باید در شرایط سخت همچون خلیل در برابر آتش بایستند. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که باید با شجاعت و مطمئن به عشق، به جلو رفت و به رویارویی با مشکلات عشق بپردازد.