شمارهٔ ۵۸۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
این چه بوییست که از بادِ صبا میآید
وین چه مرغیست که از سویِ سبا میآید
قاصدِ حضرتِ لیلی چه خبر می گوید
بویِ پیراهنِ یوسف ز کجا میآید
گویی این بادِ دل آویز بدین خوشبویی
از سرِ زلفِ جگرگوشهٔ ما میآید
امشب ای هم نفسِ صبح گر از من پرسد
گو هنوزش نفسی هم به رجا میآید
به چه مشغول بباشم که فراموش کنم
یار و از هرچه کنم یاد که وا میآید
من بر آنم که به محشر چو برانگیزندم
همچنان از لحدم بویِ وفا میآید
به دو ابرویِ کمانت که به سر بازآیم
پیشِ آن تیر که از شستِ شما میآید
تلخ و شیرین که از آن دست بود فرقی نیست
هرچه احباب فرستند عطا میآید
تا به بالایِ تو در مینگرم باکی نیست
گر ز بالایِ سرم سنگِ بلا میآید
آن که مشتاقِ تو باشد اگر بر سرِ تیغ
رفته باشد چو تو گویی که بیا میآید
معتقد باک ندارد که در آتش چو خلیل
اگرش دوست بگوید به رضا میآید
مردِ این راز نبودیم ولی سنگِ نیاز
همه برپا و سرِ بی سر و پا میآید
گو سپر هم چو نزاری به سرِ آب انداز
هرکه را تیرِ ملامت ز قفا میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عواطف و احساسات عاشقانه میپردازد. شاعر از بویی خوش و پیامی پر از عشق و محبت که از باد صبا و قاصد لیلی میآید، صحبت میکند. او به یاد یار و زیباییهای اوست و این یادآوری به او آرامش میدهد. همچنین شاعری از وفا و عشق خود سخن میگوید و بیان میکند که این احساسات حتی در سختیها و خطرات هم برای او ارزشمند است. عشق او توانایی تحمل تلخیها و دشواریها را دارد و در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که عشق واقعی به معنای پذیرش تمام جوانب، شیرینی و تلخی، و قدرت در برابر مشکلات است.