شمارهٔ ۵۸۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ملامت نیست گر گویم مرا با دوست می باید
مگر قاضی بدین فتوا جوابی باز فرماید
چو مجنون از غمِ لیلی اگر زاری کنم زیبد
چو فرهاد از لبِ شیرین اگر شوری کنم شاید
از آن ترسم که قاضی گوید این از شرع بیرون است
بترسد او هم از طعنه درین فن سعی ننماید
به رویِ مردمان گوید که شرطِ عشق آن باشد
که هر شب دودِ حسرت تا به روز از دیده پالاید
ز پا ننشیند و بر سر زنان در شهر می گردد
به آهِ آتشین از آسمان سیّاره برباید
دمی بر وجد نجد آرد زمانی با سبع گردد
میان بر بیستون بندد کمر بر کوه بگشاید
به شرحِ عقل و قهرِ عشق پژمان است و پوشیده
که هر کو دل بداد از دست بیش از خود نیاساید
نزاری را به جز زاری نمانده ست ای مسلمانان
نزاری چون کند مسکین چو کارش بر نمی آید
مگر هم عاقبت باری به زر روزی دهد او را
بدین صیقل ز رویِ خاطرش زنگار بزداید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و درد دلهای گوناگون اشاره میکند. او میگوید که اگر بخواهد از عشق و غمهایش بگوید، باید بداند که ممکن است قاضی به او بگوید این عشق با شرع سازگار نیست. شاعر به عواطف عاشقانه خود اشاره میکند و آن را در قالب مقایسه با مجنون و فرهاد بیان میکند. او در اینجا از زاری و اشکهایش سخن میگوید و عشق را به حرارت و شور تشبیه میکند. شاعر نگران است که دیگران عشق را به عنوان یک شرع بیمشت نیز ببینند و به همین خاطر سعی نمیکنند درباره آن صحبت کنند. او عشق را به شغف و دردهایی بازمیسازد که هر عاشق واقعی باید تجربه کند و در نهایت، از مسلمانان میخواهد که به احساسات عاشقانه دیگران احترام بگذارند و نگذارند که کسی از زاری عشق دلسرد شود. در پایان، او آرزو دارد که روزی با سرمایه و امید جدیدی از دردهایش رهایی یابد.