شمارهٔ ۵۸۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
بی خبری گر به هوش باز نیاید
هیچ خلل در جهانِ راز نیاید
معترفم معترف که عقل ندارم
عقل پرستی و عشق باز نیاید
عقل به یاسایِ عشق زهره ندارد
هیچ کبوتر به پیشِ باز نیاید
سوخته داند نیازمندیِ عشّاق
آن که فسرده ست ازو نیاز نیاید
آتش اگر در وجودِ شمع نیفتد
مومِ بیفسرده در گداز نیاید
از منِ بیدار دیده پرس اگر امشب
بر دلِ کوته نظر دراز نیاید
کافرم از بُت ببیند ابرویِ جفتش
پیشِ وی از طاق در نماز نیاید
عیب کنند ار بنالد از تو نزاری
کیست کش از دل نواز ناز نیاید
دل به کسی داده ام که جان نبرم زو
خود به ازین جان به کار باز نیاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عجز و ناتوانی انسان در درک و محبت واقعی میپردازد. شاعر اعتراف میکند که عقل و درک او ناکافی است و بدون عشق، زندگی معنایی ندارد. او میگوید که عشق و نیاز عمیق به معشوق، فراموشنشدنی است و در غیاب عشق، هیچ چیز نمیتواند جایگزین آن شود. در نهایت، شاعر از عشقی سخن میگوید که عمیقتر از جانش است و هیچ چیزی نمیتواند به اندازهی آن برایش ارزشمند باشد.