نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۰۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بی‌دوست این منم که چنین می‌برم به سر

ای خاک بر سرِ من و خاکستر از زبر

این است وبیش ازین و بتر زین سزایِ من

از کویِ دوستان نکنم بعد از این سفر

عقل از کجا و من ز کجا کز دلِ فضول

بیزارم از قبولِ نصیحت کند دگر

از غبن و غصّه خوردن و ناچاره دم زدن

دیوانه می‌شود دل و خون می‌شود جگر

چشمم به راه‌ و گوش بر آوازِ پیکِ دوست

جانم فدایِ آن که ز جانان دهد خبر

ای باد قاصدی شو و پیغامِ او بیار

وی بخت چاره‌ای کن و تیمارِ من ببر

باشد که باد لطف کند تا به سعیِ باد

بویی بما رسد زِ عرق چینِ او مگر

از من هزار خدمت و اخلاص می‌برد

بادی که بر دیارِ نزاری کند گذر

خرّم وجودِ آن که ز تأثیرِ بختِ نیک

بر آستانِ دوست چو خاک است بی‌سپر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حال و روز شاعر است که از بی‌دوستی و دوری از محبوب به شدت غمگین است. او خود را در شرایطی سخت و غمگین توصیف می‌کند و از دلخوشی در کنار دوستان گریزان است. شاعر به نصیحت دیگران بی‌اعتنا است و دلش پر از غم و ناامیدی شده است. او چشم به راه خبر و پیغام دوستش است و آرزو دارد که بادی پیغام محبوبش را بیاورد. در نهایت، او از تأثیر بخت نیک بر زندگی‌اش می‌گوید و نسبت به دوستش ابراز ارادت و خدمت می‌کند.