نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هرگزم عشق نشد از سرِ پُر سودا دور

عشق از مشعلۀ نار برانگیزد نور

من نه بر قاعدۀ عقل و خرد سیر کنم

که منم شیفته و شیفته باشد معذور

طاقتِ نورِ تجلّی و چو من مسکینی

نشنیدی صفتِ حالِ کلیم‌الله و طور

نظری از طرفِ سَتر برون کرد و مرا

بی‌خبر کرد چنین در صفتِ کشف و ظهور

من و پروایِ کسی این چه حدیث است خموش

آخر آن‌جا که تواند که کند میل به حور

از من آن حال مپرسید که چون بود و چه رفت

مست و لایعقلم از جرعۀ آن جامِ طهور

نه از آنم که به غیری متعلّق باشم

مغز را گرم کند عاقبت‌الامر غرور

مردۀ جهل نشد زنده وگرنه نافخ

دیر شد تا به جهان در بدمیده‌ست این صور

من و کنجِ خود و گنجِ سخن و نقدالوقت

تو و موعودِ می و منتظرِ حور و قصور

آه از دستِ نزاری که سری پر سودا

می‌کند رازِ دلم فاش و نترسد ز غیور

خوش دلم زان که نباشند محبّان خَصمم

روزِ محشر که برآرند سر از خاکِ قبور

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و حالاتی که در آن تجربه می‌کند، می‌پردازد. او می‌گوید که عشق او از عمق وجودش سر می‌زند و عقل او را در این مسیر راهنمایی نمی‌کند. عشقش چنان قوی است که مانند نوری از آتش می‌درخشد و او به دنبال درک آن حالتی است که در آن قرار دارد. شاعر حس می‌کند که در توصیف این حالات به کلمات نمی‌تواند اعتماد کند و در عالم عشق و مستی خود غرق است. او از حال و هوای خود سخن می‌گوید که از عوالم دیگر الهام می‌گیرد و نسبت به دنیا و مادیات بی‌اعتناست. در نهایت، شاعر با اشاره به روز قیامت و نبود دوستان واقعی، به بی‌پناهی و تنهایی خود در عشق اشاره می‌کند و از خداوند می‌خواهد که راز دلش را فاش نکند.