شمارهٔ ۶۳۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که دست به روی خرد نهادم باز
به تَرهاتِ دگر مشتغل ندارد باز
ترا ز من چه خبر در مقام وجد که درد
به حضرت ملکی میبرم که داند راز
نفاذِ امر به جز عشق را مسلم نیست
چه بانگ چنگ به نزدیک کر چه بانگ نماز
به هرزه عمر گران مایه میکنی ضایع
مکن که مرگ یقین بهتر از حیات مجاز
عنان به مرکب توسن مده مگر به حساب
به چکسه باز نیاید چو اوج گیرد باز
ازین نشیب نشیمن طلب گذر که مگر
بر آشیانهٔ وحدت پری به بال نیاز
بر آستانی و با راستان نهای هیهات
اگر به سیم نهای ملتفت چو زر مگداز
به خویشتن چه شوی معجب ای مجاز پرست
سری به دست که آنگاه گردنی بفراز
مصاحبی طلب اندر مسالک تحقیق
که جانب تو رعایت کند به صد اعزاز
اگر ز پای در آیی ز دست نگذارد
و گر ز چشم بیفتی نظر نگیرد باز
نزاریا نظر از اهل روزگار ببر
به صبر خو کن و با درد خویشتن میساز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن به کنکاش در حقیقت و عشق میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که تمامی امور جز عشق، اعتبار ندارند و زندگی سطحی و بیهدف را بیارزش میداند. او به دنبال حقیقت و شناخت عمیقتری از وجود است و به این نتیجه میرسد که بهتر است به جای هدر دادن عمر و توجه به امور بیمعنا، به سمت وحدت و عشق حقیقی حرکت کند. همچنین، او بر این باور است که انسان باید از خودگذشتگی کند و در جستجوی رفیقانی باشد که در مسیر حقیقت او را حمایت کنند. در نهایت، با یادآوری از صبر و تحمل در برابر سختیها، به اهمیت خودآگاهی و درک عمیقتر از زندگی تاکید میکند.