شمارهٔ ۶۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای جانِ به لب رسیده بشتاب
خود را و مرا به نقد دریاب
دل رفت و تو نیز بر سر پای
اندیشه نمی کنی در این باب
بر نسیه چه اعتبار زنهار
در حاصل نقد وقت بشتاب
تسلیم شو و ز خود برون آی
نزدیک رهی ست تا به بوّاب
اما چو ز خود نمی کنی سیر
وامانده ای ز جمع اصحاب
از همت دوستان مددخواه
باشد نظری کنند احباب
بینی که ز دیر کعبه سازند
وز چار سوی صلیب محراب
جانا چو نمی شود میسر
ما را ز غمت به هیچ اسباب
در بادیة جمال رویت
لب تشنه بمانده ایم بی آب
از ناله من اثیر پر سوز
و زسینة من زمانه پر تاب
فرزند ادای نقد ما باش
بشنو سخن نزاری ای باب
با نوح نشین که بحر طوفان
نه پایان دارد و نه پایاب
ما را غم عشق تو چو دشمن
در معرکه می کشد چو قلاب
در سلسله می کشند ما را
ما بی خبر از بهشت در خواب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و درونی شاعر درباره عشق و درد ناشی از آن اشاره دارد. شاعر از محبوبش میخواهد که به او نزدیک شود و به ارزش عشق واقعی فکر کند. او در عذاب است و از اینکه همچنان گرفتار در مشکلات و غم عشق است، ناله میکند. شاعر به ناکامیها و تنهایی خود اشاره میکند و نیاز به کمک و همراهی از دوستانش را مطرح میکند. او همچنین به طولانی بودن مسیر عشق و چالشهای آن اشاره دارد و در نهایت به احساسات ناامیدی و انتظار در دنیای عشق و زیبایی میپردازد.