نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۰ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گذشت بر سرم از دست دل قیامت‌ها

کشیدم از کس و ناکس بسی ملامت‌ها

علم شدم به علامات عشق در عالم

بلی به روز قیامت بود علامت‌ها

غلام عشقم و الحمدلله از سر صدق

بر آستان وفا کرده‌ام اقامت‌ها

محبت است و ارادت نه جبر و نه تکلیف

ز دل به رغبت خاطر کشم غرامت‌ها

مرا به زهد و صلاح و وَرَع مکن دعوت

بلای عشق به است از چنین سلامت‌ها

همین نه بس که نبایست خوردنم باری

ز عمر رفته چو افسردگان ندامت‌ها

نزاریا ز زمان گذشته بیش ملاف

بر اولیا نتوان بست از این کرامت‌ها

به صور عشق فرودم دمی چو زنده‌دلان

که در زمانه برانگیختی قیامت‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربیات عاشقانه و دشواری‌هایی که در عشق تحمل کرده سخن می‌گوید. او به نشانه‌های عشق در دنیا و تأثیرات آن بر روح و جان خود اشاره می‌کند. در عین حال، او خود را غلام عشق می‌نامد و از صدق و وفاداری‌اش نسبت به آن ابراز خوشحالی می‌کند. شاعر به تفاوت میان محبت واقعی و اجبار اشاره کرده و از دعوت به زهد و ریا بیزار است. او همچنین به حسرت‌ها و ندامت‌هایش اشاره می‌کند و می‌گوید که نمی‌توان از تجربیات گذشته و کرامت‌های اولیا غافل شد. در پایان، شاعر به عشق به عنوان یک قیامت درونی اشاره می‌کند که او را زنده و پویا نگه داشته است.