شمارهٔ ۶۴۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر خدا دولت و بختم دهد و عمر دراز
دیده روشن کنم از خاک سر کوی تو باز
آستانت به تضرع ز خدا میخواهم
که نکرده ست کسی جز به نیاز این در باز
کس ندانم که در این ورطه مرا چاره کند
من و درگاه خداوند تعالی و نیاز
روی در روی تو میخواهم و کنجی همه عمر
بر همه خلق جهان کرده در انس فراز
من تعصب نکنم هرکه مرا عیب کند
قول بدگوی یقینم که محال است و مجاز
آتش سوخته از خام نپرسید آری
منکر عشق ندارد خبر از عالم راز
جگرم خون شد از اندیشهٔ بی همنفسی
محرمی کو که بدو قصه توان کرد آغاز
بلبلان را بود آخر که بنالند به حال
من خود آن زهره ندارم که برآرم آواز
سر خود نیز همم نیست که از سایهٔ خود
هستم از بیم گریزنده و چو تیهو از باز
دوش با دل ز پریشانی خود میگفتم
تو بدین محتشم افکندهای از نعمت و ناز
گفت آری که نه همواره شب وصل بود
روزکی چند صبوری کن و با هجر بساز
کس نیارد به حیل دامن تقدیر به کف
دست تدبیر چه کوتاه نزاری چه دراز
میل مرغ از طرف دانه و غافل که قضا
به سر دام بلا میبردش در پرواز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به مسأله عشق و نیاز به معشوق میپردازد. او آرزو دارد که اگر خداوند به او برکت و عمری طولانی عطا کند، بتواند همواره در نزدیکی معشوق خود باشد. او در دل به درگاه معشوق تضرع میکند و از اینکه هیچ کسی جز او نمیتواند در این چالش به او کمک کند، احساس تنهایی میکند. عشق را نه تنها یک احساس، بلکه یک راز عمیق میداند که تنها عارفان از آن آگاهاند. شاعر از نداشتن محبوبی که بتواند درد دلش را با او در میان بگذارد، رنج میبرد و تحمل دوری از معشوق برایش دشوار است. او به صبر و تحمل در برابر مشکلات اشاره میکند و بر این باور است که هیچکس نمیتواند سرنوشت را تغییر دهد. در پایان، با وجود تمام ناملایمات، به واقعیت عشق و تقدیر اشاره میکند که باید پذیرفته شود.